Legacy of Ayatollah Khamenei: Insights from His Son
Ayatollah Khamenei's son, Seyyed Mustafa Hosseini Khamenei, shared insights about his father's legacy as a key social thinker during the Islamic Revolution. He recounted personal memories, including his father's imprisonment and the resilience of their family during difficult times. He highlighted the courage of his grandmother in confronting security forces during a raid. The discussion reflects on the family's historical struggles and the enduring spirit of resistance against oppression. The interview was published on April 10, 2026.
Coverage
- First reported: @Tasnimnews
- Most detailed: @Tasnimnews
- Total sources: 1
- Created: 2026-04-10 17:59:56 CEST
- Updated: 2026-04-10 18:00:10 CEST
Timeline
- @Tasnimnews · 1 messages 📷 2026-04-10T15:59:16+00:00
Media
Source Messages
یکی از اوّلین طرّاحان فکر اجتماعی در انقلاب اسلامی، حضرت آقا بودند
▪️پدرم از دوران کودکی پسوند «آقا» داشتند و ایشان را «علیآقا» صدا میکردند
آیتالله حاج «سیّدمصطفیٰ حسینی خامنهای» در گفتوگو با رسانه KHAMENEI.IR دربارهی پدر خود، حضرت آیتالله العظمی شهید سیّدعلی خامنهای رضواناللهعلیه:
🔹یک خاطره برمیگردد به حدود سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ که ابوی در پادگان لشکر ۷۷ مشهد، تقریباً استانداری فعلی، زندانی بودند. ایشان برای دیدن پدرم به آنجا میروند و طبیعتاً چون پادگان بوده، ممانعت میکنند؛ ایشان هم با یک حرکت تند، عصایشان را بلند میکنند و ظاهراً شاید دادی هم زده بودند و خلاصه وارد آنجا میشوند. البتّه این را خودشان برای ما تعریف نمیکردند، بلکه گویا مادربزرگ یا کسی که آنجا این صحنه را دیده بود، برای ما تعریف کرد.
🔹ما در محیط خانواده به پدربزرگ میگفتیم «آقا» و به مادربزرگ میگفتیم «خانم». در میان فرزندان هم صرفاً پدرم و عموی بزرگ ما از دوران کودکی پسوند «آقا» داشتند؛ یعنی «محمّدآقا» و «علیآقا»؛ این «آقا» توی خانه جزو اسم آنها بود و یک حالت اختصاصی داشت. یک روز یادم هست که سهنفری در اتاق تابستانی پایین ناهار خورده بودیم و آقا در حال رفتن برای استراحت بودند که خطاب به مادربزرگم گفتند: خانم! از این به بعد به مصطفیٰ بگوییم «آقامصطفیٰ»؛ یعنی این قرار را گذاشتند. به نظرم این التفات ناشی از محبّت و دلسوزی ایشان در آن دورهی زندانها و تبعید بود که در واقع میخواستند توجّه ویژهای به من بکنند.
🔹پدر ما هشت ماه در زندان کمیتهی تهران زندانی بودند و هیچ خبری از ایشان نبود، ما نیز خردسال بودیم و مادرم متحمّل سختیهای فراوانی شدند؛ بااینحال، هیچ وقت ندیدم که ایشان آهی بکشد یا گله و اعتراضی بکند. و این نمونهی روحیّهی عجیب ایشان در ارتباط با پدر ما بود؛ با اینکه یک خانم جوان بودند و گاهی بسیار تنها میشدند و در فشار بودند، امّا چنین حالتی داشتند.
🔹واقعاً شرایطِ بسیار سختی بود. یادم هست سال ۱۳۵۴ که آقا از زندان کمیته برگشتند، فامیل در منزل ما در کوچهی فریدون جمع شده بودند. ایشان بعد از اینکه وارد شدند و نشستند، در همان اوّلِ صحبت گفتند که به من گفتهاند که اگر دفعهی بعد بیایی، دفعهی آخر است و دیگر برنمیگردی! یعنی میکُشیمت. شرایط اینطوری بود، ولی ایشان عقب ننشستند و دوباره به مبارزه ادامه دادند که منجر به دستگیری و تبعید مجدّد ایشان شد.
🔹در یکی دیگر از دستگیریهای آقا، که ما در منزل مرحوم پدربزرگمان حضور داشتیم، صحنهای روی داد که نشاندهندهی شجاعت مادربزرگ ما بود. آن روز مرحوم آقا در منزل مهمان داشتند و من و پدر نیز آنجا بودیم. اتاقی در منزل پدربزرگ بود، معروف به «اتاقبزرگه» که مهمانیها آنجا بود. مهمانها داخل اتاق بودند که ناگهان درِ حیاطی را که در آن حوض هست، زدند و گویا مادربزرگ من متوجّه شدند که ساواکیها هستند. آن ساواکی معروف، غضنفری نیز آمده بود و من خودم او را دیدم. به من گفتند برو بابایت را صدا کن، من هم رفتم پدرم را صدا کردم و ایشان از اتاق بیرون آمدند. در این اثنا که هنوز در باز نشده بود، یکی از ساواکیها از درِ دیگر وارد خانه شده بود و من دیدم که یک نفر از دالانِ فیمابینِ دو حیاط بیرون آمد. پیش از آمدن پدرم، خانم متوجّه شده بودند و با شجاعتِ تمام شروع کرده بودند به دعوا کردن و نفرین ساواکیها که ابوی آمدند و حائل شدند؛ یعنی خودشان روبهرو شدند و آنها آقا را دستگیر کردند و بردند، من نیز تنها به خانهی خودمان برگشتم. در اینجا غیر از صحنهی ورود مخفیانهی مأمور به داخل خانه که ایشان اصلاً نترسیدند، نکتهی مهم برخورد واقعاً شجاعانه و بدون هر گونه ترس خانم بود که این نشان از روحیّهی خاصّ این زن داشت.
@TasnimNews
View on Telegram ↗
▪️پدرم از دوران کودکی پسوند «آقا» داشتند و ایشان را «علیآقا» صدا میکردند
آیتالله حاج «سیّدمصطفیٰ حسینی خامنهای» در گفتوگو با رسانه KHAMENEI.IR دربارهی پدر خود، حضرت آیتالله العظمی شهید سیّدعلی خامنهای رضواناللهعلیه:
🔹یک خاطره برمیگردد به حدود سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ که ابوی در پادگان لشکر ۷۷ مشهد، تقریباً استانداری فعلی، زندانی بودند. ایشان برای دیدن پدرم به آنجا میروند و طبیعتاً چون پادگان بوده، ممانعت میکنند؛ ایشان هم با یک حرکت تند، عصایشان را بلند میکنند و ظاهراً شاید دادی هم زده بودند و خلاصه وارد آنجا میشوند. البتّه این را خودشان برای ما تعریف نمیکردند، بلکه گویا مادربزرگ یا کسی که آنجا این صحنه را دیده بود، برای ما تعریف کرد.
🔹ما در محیط خانواده به پدربزرگ میگفتیم «آقا» و به مادربزرگ میگفتیم «خانم». در میان فرزندان هم صرفاً پدرم و عموی بزرگ ما از دوران کودکی پسوند «آقا» داشتند؛ یعنی «محمّدآقا» و «علیآقا»؛ این «آقا» توی خانه جزو اسم آنها بود و یک حالت اختصاصی داشت. یک روز یادم هست که سهنفری در اتاق تابستانی پایین ناهار خورده بودیم و آقا در حال رفتن برای استراحت بودند که خطاب به مادربزرگم گفتند: خانم! از این به بعد به مصطفیٰ بگوییم «آقامصطفیٰ»؛ یعنی این قرار را گذاشتند. به نظرم این التفات ناشی از محبّت و دلسوزی ایشان در آن دورهی زندانها و تبعید بود که در واقع میخواستند توجّه ویژهای به من بکنند.
🔹پدر ما هشت ماه در زندان کمیتهی تهران زندانی بودند و هیچ خبری از ایشان نبود، ما نیز خردسال بودیم و مادرم متحمّل سختیهای فراوانی شدند؛ بااینحال، هیچ وقت ندیدم که ایشان آهی بکشد یا گله و اعتراضی بکند. و این نمونهی روحیّهی عجیب ایشان در ارتباط با پدر ما بود؛ با اینکه یک خانم جوان بودند و گاهی بسیار تنها میشدند و در فشار بودند، امّا چنین حالتی داشتند.
🔹واقعاً شرایطِ بسیار سختی بود. یادم هست سال ۱۳۵۴ که آقا از زندان کمیته برگشتند، فامیل در منزل ما در کوچهی فریدون جمع شده بودند. ایشان بعد از اینکه وارد شدند و نشستند، در همان اوّلِ صحبت گفتند که به من گفتهاند که اگر دفعهی بعد بیایی، دفعهی آخر است و دیگر برنمیگردی! یعنی میکُشیمت. شرایط اینطوری بود، ولی ایشان عقب ننشستند و دوباره به مبارزه ادامه دادند که منجر به دستگیری و تبعید مجدّد ایشان شد.
🔹در یکی دیگر از دستگیریهای آقا، که ما در منزل مرحوم پدربزرگمان حضور داشتیم، صحنهای روی داد که نشاندهندهی شجاعت مادربزرگ ما بود. آن روز مرحوم آقا در منزل مهمان داشتند و من و پدر نیز آنجا بودیم. اتاقی در منزل پدربزرگ بود، معروف به «اتاقبزرگه» که مهمانیها آنجا بود. مهمانها داخل اتاق بودند که ناگهان درِ حیاطی را که در آن حوض هست، زدند و گویا مادربزرگ من متوجّه شدند که ساواکیها هستند. آن ساواکی معروف، غضنفری نیز آمده بود و من خودم او را دیدم. به من گفتند برو بابایت را صدا کن، من هم رفتم پدرم را صدا کردم و ایشان از اتاق بیرون آمدند. در این اثنا که هنوز در باز نشده بود، یکی از ساواکیها از درِ دیگر وارد خانه شده بود و من دیدم که یک نفر از دالانِ فیمابینِ دو حیاط بیرون آمد. پیش از آمدن پدرم، خانم متوجّه شده بودند و با شجاعتِ تمام شروع کرده بودند به دعوا کردن و نفرین ساواکیها که ابوی آمدند و حائل شدند؛ یعنی خودشان روبهرو شدند و آنها آقا را دستگیر کردند و بردند، من نیز تنها به خانهی خودمان برگشتم. در اینجا غیر از صحنهی ورود مخفیانهی مأمور به داخل خانه که ایشان اصلاً نترسیدند، نکتهی مهم برخورد واقعاً شجاعانه و بدون هر گونه ترس خانم بود که این نشان از روحیّهی خاصّ این زن داشت.
@TasnimNews